سال نو مبارک
سال ندارم اما امیدوارم که سال جدید برام برعکس سال گذشته باشه ٬ پر از نشاط و
شادی و سلامتی و موفقیت در همه زمینه ها! هم برای خودم٬ هم برای تمام مردم ایران
و برای همه ی مجرد هام آرزو دارم که امسال گم شده ی زندگیشونو پیدا کنن از جمله من:))
گاهی اوقات مملو از حسی مبهم و ناشناخته ام و هیجاناتی مرموز روح و تنم را آشفته و شوریده می کند!؟
سال ندارم اما امیدوارم که سال جدید برام برعکس سال گذشته باشه ٬ پر از نشاط و
شادی و سلامتی و موفقیت در همه زمینه ها! هم برای خودم٬ هم برای تمام مردم ایران
و برای همه ی مجرد هام آرزو دارم که امسال گم شده ی زندگیشونو پیدا کنن از جمله من:))
برعکس خیلیای دیگه من از شنیدن این کلمه ( عید ) متنفرم وقتی اسفند میشه و به قول معروف
بوی عید همه جا می پیچه و هر کس به نحوی خودشو واسه این تعطیلات مزخرف آماده می کنه
من حالم بهم می خوره ازین ذوق و شوقی که بعضیا دارن، نه اینکه از نو شدن و طراوت طبیعت
و شادابی و ... بدم بیاد نه! منم آدمم، احساس دارم اما به خدا اینقدر این عیدا واسم خاطرات بد
و پر اضصراب و اعصاب خوردی رو زنده می کنن که از فکر اومدن عیدم بغضم می گیره شاید به خاطر
اینه که حداقل این 5 سال از سال 83 البته تا جایی که یادم میاد تمام عیدا کارم اشک ریختن بوده
و دلشوره. شاید ساعت 5 بعد از ظهر اولین روز فروردین83 شروع خیلی از اتفاقای بعدش باشه اما
گرچه کسی نمیفهمه همون 2 ساعت چی به من گذشت و لذت داشتن تو بعد از یه عمر حتی به
اندازه 2 ساعت چه کیفی داشت!!! با کلی ذوق و وسواس خاصی لباسای عیدمو خریده بودم و
منتظر اومدن شما به عنوان اولین مهمون سال83 بودیم. تو هم با امید و یه دنیا دلخوشی اومده بودی
واسه ساختن زندگیمون پیمان ببندیم. اومده بودی که با هم شروع کنیم خودت گفتی، خودت
قول دادی و ازم قول گرفتی. حرف می زدی٬ از آینده از اینی که برنامه هات چیه از اینی که وقتی
این همه سال با دیدنت تنم گُر می گرفته توام دست کمی از من نداشتی و این وسط فقط نگاهایی
بودن که با سکوت یه دنیا حرف رو رد و بدل می کردن یادته از نذرت گفتی که واسه اینکه من قبول کنم
چه نذر عجیبی کرده بودی؟! یاده هرچی می پرسیدی من می گفتم نمیدونم و فقط نگات می کردم!
اینقدر حرفا آماده کرده بودم واسه گفتن اما اون موقع حرفم نمیومد ٬فقط می خواستم یه دل سیر نگات
کنم، انگار می دونستم این آخرین باریه که دارم تو چشات زل می زنم فکر می کردم خواب می بینم
باورم نمی شد تو رو به روم نشستیو داری اینجوری با ظرافت و خیلی قشنگ واسه آیندمون برنامه ریزی
می کنی . اما ته دلم شور میزد ! یه حس نا شناخته ای قدرت حرف و حرکتمو گرفته بود، تمام
تنم شده بود چشم واسه دیدنت آخه نمیدونی اون روز قیافت چقدر جذاب و خواستی تر از قبل
شده بود مخصوصا با اینکه زیر پنجره باز نشسته بودی و بارون به اون تندی می بارید اما تو باز
خیس عرق می شدی و دستمال کاغذی کم آورده بودی. دقیقا" یادم نمیاد دیگه چیا میگفتی
اما همش امید و آرزویی بود که بذرشو تو دل من می کاشتی اما من اون لحظه ها کاری به گذشته
و آینده نداشتم فقط داشتنت تو همون لحظه واسم همه چی بود و دلم می خواست این ساعتا
هیچ وقت تموم نشه. درسته تو تازه واسه شروع اومده بودی ولی ته دلم آشوب بود، زیر چهره ی
آرومم اینقدر اضطراب داشتم که حالم داشت بهم می خورد از دلشوره و به سختی خودمو کنترل
می کردم وقتی داشتی خداحافظی میکردی با اون نگاه آخر قلبمو با تمام وجودم بهت دادم اما
نمی دونستم این آخرین باریه که میبینمت نمی دونستم بی معرفتیو همین که پاتو از در بیرون
گذاشتی تمام قرارات یادت میره ! یادت میره، دلی رو که با خودت داری می بیری جسمش منتظر
برگشت توئه! ... یادت رفت حرفات ، قول و قرارات ، افسانه ی چشمامون ، بیرون رفتنتا ، شیطنتا ، آره
توی لعنتی رفتی و ندونستی با رفتنت تمام خاطرات و عشق بچگیای منو داغون می کنی و تا آخر
عمر این علامت سوال عین یه پتک تو سرمه که اصلا حکمت اومدنت چی بود که تا الانم باید تاوانشو
پس بدم.... اینا رو بعد از 5 سال نگفتم که بگم عاشقم و ای داد و بیداد که عشقم ترکم کرده و نارو
خوردمو بیاین منو دل داری بدین و این حرفا، خواستم اولا" واسه خودم یادآوری کنم که چرا عیدا رو
دوست ندارم ثانیا" هم به خودم هم به کسایی که به خاطر تو در برابر حرفاشون جوابی نداشتم
ثابت کنم نه تنها 5 سال اگه حتی 50 سال دیگم بگذره تمام لحظه هایی که باهم بودیم و خاطراتمونو
با جزئیات ریز به ریز محالِ فراموش کنم هنوزم به انتخابم عشق می ورزم و یه لحظه هم نشده که
شک کنم کارم اشتباه بوده و بدون هیچ کس واسه من نمیتونه جای تورو بگیره حتی اگه من باهاشون
بگم و بخندم و اونام واسه داشتنم دست به هر کاری بزنن٬ شاید قبولشون کنم اما جای تو یه گوشه
دنج قلبم همیشه محفوظه! از کجا به کجا رسیدم می خواستم از بوی عید نزدیکی بهار بگم که سر
درد و دلم باز شد راست که میگن حرف حرف میاره دیگه به هر حال ساری ازین پست طولانیم. گفتم
که این موضوع شاید یکی از دلایلی باشه که من از اومدن عید عین بقیه خوشحال نمیشم و دلایل
دیگری هم داره ! هر سال که نزدیک میشیم به سال نو دعا می کنم امسال دیگه رنگ آرامشو ببینم اما
بدتر از قبل میشه امسالم از خدا خواستم بلکه کاری کنه که منم وقتی این روزا میرسن انتظار رسیدن
عید رو بکشم و از اومدنش خوشحال شم نه اینکه دعا کنم کاش هیچ وقت زمستون تموم نمیشد، ای
کاش شادی هم خریدنی بود و میشد من جای لباس نو و مسافرت و ... دلخوشی بخرم !!!
برام دعا کنین اوضاع روحیم اصلا" خوب نیست.
پ ن : چقدر هوس ستار و این آهنگ خاطره انگیزشو کردم:
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خامٍ عشقت چون مرا اینگونه می خواهی
من آن خاموشه خاموشم که با شادی نمی جوشم
ندارم هیچ گناهی جز که بر تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
مرا دیوانه می خواهی ز خود بیگانه می خواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه می خواهی
شدم بیگانه با هستی ز خود بیخود تر از مستی
نگاهم کن! نگاهم کن! شدم هر آنچه می خواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
بکُش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمی ترسم من از اِقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من....
یه دفتر دارم که چون قابل دسترس تر از این دفتر مجازیه اکثرا" حرفای ناگفتنیَمو اون تو می نویسم
اما چون نمی خوام یه وقتی دست کسی بیفته تصمیم گرفتم مطالبشو تا جایی که بتونم منتقل
کنم اینجا با همون تاریخ و ساعتی که نوشتمشون .
که تازه رفتم سراغ برنامه نویسی سی خدایا کمکم کن قبول کن بعد از ۲ سال
کارِ سختیه یهو بخوای ۱ماهه کلی کتاب فراموش شده رو بخونی اما من میتونم
اگه تو بخوای ! کلی هم کار نصفه نیمه دارم که نمی دونم کی قراره تمومشون
کنم باید عجله کنم٬ تنبلی بسه٬ میدونم از زمان جا موندم اما دارم سعی می کنم
به سرعت خودمو بهش برسونم و مطمئنم که میرسم تازه شاید ازش جلو هم زدم ![]()
![]()
پ ن :(خیلی برام دعا کنین قبولی تو این آزمون واسه من حکم مرگ و زندگی رو داره به خدا)
از قرارای یواشکی و نگاه های عاشقونه ، خیلی ذوق می کردم وقتی هدیه هایی رو تو پستوهای
کمدش پیدا می کردم و با حساسیتی که روشون داشت میشد فهمید که چقدر واسش عزیزن !!!
نمی دونم چقدر این جمله درست باشه : که میگن عاشقای واقعی هیچ وقت بهم نمی رسند.
شاید اینقدر عشقشون واقعی بوده که بهم نرسیدند ، اما هیچ وقت جواب این سوالمو نگرفتم که
چی شد پس؟چرابا وجود این همه عشق و دوست داشتن و فراهم بودن شرایط همه چی خراب شد؟
عشقای اون زمانه که عین الان سرسری نبوده ! اون موقعه تیریپ فردینی بوده و کلی واسه خاطر
خواهیشون مایه می ذاشتن شما چرا نشد که مال هم باشین ؟ همیشه اولش ساکت میشه
نمی دونم سوالای من ذهنشو کجاها میبره بعدشم می خنده و میگه: ای بابا ماخودمونم نفهمیدیم
چی شد یهو دیدیم سرٍ سفره عقدیم اما بغلیمون یکی دیگه اس، یکی که شاید تا اون لحظه هیچ
حسی بهش نداشتیم اما بعدش پذیرفتیم که همه چی بین ما تموم شده و باید به فکر زندگیمون باشیم.
و این شد که با تمام عشق قبل زندگی جدیدشونو ساختن و چیزی کم نذاشتن و هر کدوم یه همسر
نمونه شدن واسه شریک زندگیشون .
امروز بعد از سی سال که اتفاقی همدیگرو ملاقات کردند ، هنوز برق عشق تو نگاشون موج میزد.
وقتی با اینکه هر کدوم سنی ازشون گذشته و میانسالی رو طی می کنن اما باز با دیدن هم دسپاچه
شدن و به مٍن مٍن کردند افتادن ، وقتی تو عمق چشمای هم غرق شده بودن ، باورم نمیشد بعدٍ
این همه سال بازم قلبشون واسون هم بتپه !! کم اورده بودم پیش این دوست داشتن و عشق قدیمی،
یقین پیدا کردم اینی که میگن عشق اول محاله فراموش بشه مصداق بارز ایناس ، که حتی با گذشت
این همه سال و دغدغه های زندگی و ندیدن و نداشتن اطلاعی از هم ، قلبا پیوندشونو محکم حفظ
کردن !!!
پ ن : دلم عشق و عاشقیٍ واقعی و از ته قلب و دل و روده و ... رو می خواد نه ازین الکیا که همش
دو روزه ! ![]()
از پس پرده ی لرزان حریر / رنگ چشمان تو را می دیدم
کاش در بزم فروزنده ی تو / خنده ی جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود / سستی و مستی و خوابی بودم
کاش چون برگ خزان رقص مرا / نیمه شب ماه تماشا می کرد
در دل باغچه ی خانه ی تو / شور من وِلوله بر پا می کرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی / می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم تو را می دیدم / خیره بر جلوه ی زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو / پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه ی زهد تو و حسرت من / زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه ی سر سبز حیات / گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر / شعله ی راز مرا می دیدی
حتی از ۱۰۰ متریم هم رد شه ! و آنقدر ماندن این نیرویِ ناخوانده طول کشیده که احساس
می کنم خدا هم دیگه زورش نمیرسه و گرنه با این همه عجز و ناله حتما" تا حالا کاری کرده
بود :( نه ! این طوری نمیشه ٬ بدجوری جا خوش کرده باید تا منو از زندگی بیرون نکرده خودم
دست به کار شم و بیرونش کنم !!
قبل رفتن با تمام مشکلات و دغدغه هایی که این روزا گرفتارشم تصمیم گرفتم تو مدتی
که میرم و میام بی خیال همه چیز بشم و به هیچی فکر نکنم . می خواستم بزنم بر طبل
بی عاری بلکه عالمش از یادم ببره این عالمی که الان برام جهنمه ! از طرفیم دلم نمیخواست
عنق باشم و حال بقیه رو هم بگیرم همینطورم شد از لحظه ای که راه افتادیم فکرمو رها کردم.
وقتی اونجا بودم مخصوصا" شبا ساعت ۱۲ به بعد که می رفتیم حرم آرامشی بهم دست میداد
که دوست نداشتم بیرون بیام و دلم می خواست بیشتر بمونم، دیرتر برگردم، می ترسیدم از
اینی که برگردم و دوباره همون آش و همون کاسه باشه. تمامه خواسته ام عوض شدن این
وضعیت نابه سامان بود دلم می خواست وقتی برمیگردم همه چی آروم شده باشه و دقیقا"
عین یه معجزه اوضاع ۱۸۰ درجه تغییر کنه. حالا احساس می کنم سبک شدم کلی با امام رضا
درد و دل کردم کلی حرف زدم کلی خواهش و خواسته و دعا و نیاز و نیایش ٬ روز آخر دیگه اینقدر
غرق حرف زدن با امام رضا بودم که یهو بین حرفام خواستم بگم امام رضا همچین با صدای
بلند گفتم: آقا رضا! یه دفعه فهمیدم وااااای چقدر بلند داشتم حرف میزدم یواش سرمو از زیر
چادر رنگیم بیرون آوردم ببینم کی داره چپ چپ نیگام میکنه آخه موقع ی نماز مغرب و عشا
بود و منم توی حیاط رو به روی ضریح نشسته بودم که دیدم خوشبختانه به فاصله ی ۱ متر
کسی دور و برم نیست ! به نظر من دعا و نماز و این کارا جای خودش، درد و دل کردنم جایِ خودش.
چیه همش دعا بخونی و خودتم نفهمی چی گفتی اینی که با زبون خودم و راحت دعا کنم
خیلی بیشتر بهم می چسبه . در کل سفر خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت مخصوصا"
کنار هم بودن با دوستان .
پ ن : چنان جو گیر سیر و سفر شدیم که تصمیماتی هم واسه یه سفره دیگه ( جنوب )
نزدیکای عید گرفتیم تا ببینیم جور میشه یا نه !
که قطره های بارونو از مسیر مستقیمشون منحرف میکنه و گه گاهی رو صورتم میشونه
و دیدن زوج هایی که عشقولانه زیر بارون قدم میزنن٬ دل آدم بدجور هوای دو نفره بودن میکنه.
مخصوصا" از وقتیم رسیدم خونه هلن داره مدام زمزمه می کنه :
دوباره تو کنارمی هوای بوسه با منه
تمام آرزوی ما همین به هم رسیدنه
دوباره تو سکوت من صدای خنده ساز شد
شنیدن صدای تو برای من نیاز شد
دوباره با نگاه من نگاه تو یکی شده
دوباره از تو مُردنم شبیه زندگی شده
به هر دری که میزنی دوباره مقصدت منم
دوباره میرسم به تو به هر دری که میزنم
دنیامی میدونی ٬ تو قلبم میمونی
دریای آتیشی ٬ رویای بارونی
دستامو میگیری ٬ دنیامو می بازم
دستاتو میگیرم ٬ رویامو می سازم......
پ ن ۱ : توی راه به دوستم گفتم: اه ه شانس ندارم که الان جای تو باید یه جوون خوش تیپ
و خوش قیافه و قد بلند کنارم بود که اینقدر این چتر لامصبو نکوبه تو سر من ٬ گفت یعنی فقط
واسه چتر گرفتن می خوای؟ گفتم : نه اون بیاد چترو می خوام چی کار؟ حاضرم کلا" خیس
شم اصلا" حاضرم آنفولانزای آ بگیرم فقط الان جای تو اون ( اسمش که فعلا معلوم نیست )
کنارم باشه . که یه پسره از کنارمون رد شد و گفت : همینه دیگه همیشه ناشکرین حالا خوبه
شما این دوستتون هست که چتر واستون بگیره من چی همینم ندارم. منم گفتم: الهییییی !
اشکالی نداره این دوسته من واسه شما !!! نگین نه و قبول نمی کنم که ناراحت میشم به خدا.
بعدشم زود گفتم :خدایا ببین من چقدر ایثارگرم و دلم نمیاد یه جوون حسرت به دل باشه
خب توام اینقدر خسیس بازی در نیار دیگه !
پ ن: واقعا" ویار عشق و عاشقی کردم طوری که هیچ رقمه از سرم نمیوفته و بر طرف نمیشه .
تلقین کردم که این سال ۸۸ به جز بدشانسی و استرس و بد بیاری چیزی واسم نداشته که وقتی
یه روز بدون اتفاق بد ٬ بدون اضصراب و بدون اعصاب خوردی می گذره آخر شب میگم: نه بابا خوشی
به ما نیومده حتما" این آرامش قبل از طوفانه. با این وضعیت احساس می کردم شدیدا" به یه مسافرت
نیاز دارم که حداقل واسه چند روز از زندگی روزمره دور باشم و این مشکلاتُ فراموش کنم و با فکر باز
یه تصمیم جدی واسه تغییر زندگیم بگیرم تو همین فکرا بودم که دوستم گفت: قراره برم مشهد و اگه
می خوای توام بیا ٬ اولش گفت با قطار میریم بعدش گفت نشده و با اتوبوسِ (هر چند که میدونستم با
وجود این مسیر طولانی با اتوبوس ده بار جونم در میاد اما بازم راضی بودم ) دیدم فکر بدی نیس خیلی
خوشحال شدم اما ۲ روز بعدش گفت که جور نشده و احتمالا" میوفته زمستون اینقدر حالم گرفته شد
که همون جا گفتم: خدایا تو که خودت واسه ما کاری نمیکنی حالام که امام رضا می خواد یه حالی
بده سنگ میندازی ما که همه جوره و با شرایط سختم کنار اومدیم دیگه شما چرا طاقچه بالا میذاری؟!
خیلی دلم گرفت تو اون دو روز کلی ذوق رفتن داشتم که همش کور شد . امروز دوباره دوست جون
گفت رفتنمون اوکی شده با قطار واسه ۲۴ام دوباره خوشحال شدم اما نه به اندازه ی دفعه پیش نمیدونم
چرا خدا وقتی می خواد چیزیو بهم بده صدبار جونمو تا در دهنم میاره و بر میگردونه بعد راضی میشه
بده که اینجوریم دیگه من ذوق اولیه رو ندارم ؟!
پ ن : امروز خیلی به یادت بودم دروغه اگه بگم تو این ۵ سال گذشته یه روز بهت فکر نکردم اما
امروز یه طوره دیگه ذهنم مشغول بود جوری که عصر وقتی با دوستم حرف میزدم ناخداگاه اسمتو
اوردم یهو دوستم مونده بود وسط حرفام این اسم بی ربط چی بود من گفتم٬ تا اینکه گزارش پایانی
اخبار شبانگاهی یادم انداخت روز مراقبت پروازه ! تازه فهمیدم چرا از صبح جلو چشممی که یهو
یه قطره ناخونده مهمونه چشمم شد و نذاشت تا آخر گزارشو ببینم . روزت مبارک و خسته نباشی .